خا

خا فارسی
  • به فارسی (ص فا.) در ترکیب به معنی «خاینده» آید، آن که چیزی را بخاید: انگشت خا، شکرخا. فرهنگ معین

خال

فارسی
  • به فارسی [ ع. ] (اِ.) دایی، خالو. فرهنگ معین

خار

فارسی
  • به فارسی [ په. ] (اِ.) ۱- گیاهی که دارای شاخه‌های باریک و نوک تیز و خراشنده‌است، شوک. ۲- هر یک از سیخ‌های نوک شاخه‌های درختان، تیغ درخت. ۳- هر چیز نوک تیز و خراشنده. ۴- هر یک از تیغ‌های مهرة گردن. فرهنگ معین

خای

فارسی

خاج

فارسی
  • به فارسی (اِ.) نرمة گوش که در آن گوشواره کنند. فرهنگ معین

خاج

فارسی

خام

فارسی
  • به فارسی (ص.) ۱- ناپخته. ۲- چرم دباغی نشده. ۳- بی تجربه. ۴- ناپیراسته. فرهنگ معین

خاک

فارسی
  • به فارسی [ په. ] (اِ.) ۱- رویة زمین که باعث رویاندن نباتات می‌شود، تراب. ۲- مملکت، کشور. ۳- گور، قبر، گورستان. ۴- چیز بی قدر ؛ ~ بر سر شدن کنایه از: سخت بی نوا شدن، دچار رویدادی بسیار غم انگیز شدن. ؛ به ~افتادن کنایه از: زبون شدن. ؛ به ~ افکندن کنایه از: شکست دادن. فرهنگ معین

خاک

فارسی